امروز 10 اسفند
بی مقدمه...
بعضیی وقت ها فکرهایی می آد تو سرم که حس داشتن دختر تو قلبم آروم کشیده می شه و آرزوی داشتن یه لطافت دخترانه رو تو خونه ام می کنم. ولی احساس مادرانه ام طوری یک دفعه جلوم قد می کشه که از این احساس گاه و بیگاه خودم شرمنده می شم و دستی روی دلم می کشم و زمزمه وار نجوا می کنم دوستت دارم مامانی.
![]()
نی نی کوچولومون پسره![]()
![]()
طفل معصومم دائم توی دلم تکون می خوره ولی من یا مشغول متین ناقلای بازیگوشم که وقت خالی برام نذاشته یا وقت هایی که متین خوابه پشت کامپیوتر نشستم و تند و تند کارهای پایان نامه ام رو آماده می کنم که دیگه فرصتی برای ناز و نوازشش نمی مونه برام. وقت هایی رو یادم می آد که متین به دنیا نیومده بود. واسه ترم سوم مرخصی گرفته بودم و با خیال راحت که دیگه یک سالی از درس و دانشگاه خبری نیست واسه ی خودم استراحت می کردم، با پسرم حرف می زدم، براش شعر می خوندم، قرآن می خوندم، و از این دست کارها.
پسر عزیز من، معین من، از ته دلم برات آرزوی سلامت می کنم و با یه دنیا شرمندگی مادرانه ازت معذرت می خوام بابت تمام استرس هایی که دارم ، وقت هایی که عصبانی می شم حالا به دلایل مختلف، وقت هایی که به تغذیه ام نمی تونم درست برسم و تمام چیزهای دیگه. مامانم، دوشنبه هفته بعد دیگه دفاع دارم و به قول استاد مشاور تازه می تونم بفهمم زندگی یعنی چی. قشنگم تو خوب بزرگ بشو و به قول متین (قبی شو=قوی بشو) برات جبران می کنم.


امروز 10 اسفند 

